شنبه 14 دی 1392  03:26 ق.ظ
توسط: SEZAЯ


تولدت مبارک

صداهای مهیبی می آمد

در آب شناور بودم و کم کم به یه جای بزرگ تر نیاز داشتم

خدا گفت نوبتته ، ساعت تقریبا 4 صبح بود ، من خدا شاهده بهش گفتم آمادگی شو ندارم ، گفت برو ، گفتم آخه این چه بازیه که در آوردی خدایی ، احترامت واجب ! ولی آخه نوکرتم بیرون جنگه این تو ردیفم الآن ، می رم بیرون به گه کشیده میشه همه چی ، نکن این کارو ، یه هو زد تو سرم و من اشکم درومد

چشمامو که باز کردم کلی موجود عجیب دیدم که بهم زل زدن و با گریه من می خندن

! ماشالله ، چه توپله توله سگ

حالا اسمشو چی بذاریم ؟

مهم نیست ، خدا رو شکر که سالمه

من هی می خواستم بگم که شما ها کی هستین ، اینجا کجاست ، من چی شدم ، خدا کو... چرا زد تو سرم ، ولی اشکام نمی ذاشت

از اون روز 22 سال می گذره و من هنوز نتونستم بفهمم که جواب این سوالام چیه ؟

آنها که هستند ؟

اینجا کجاست ؟

من چه شدم ؟

خدا کو ؟

و چرا زد تو سرم که بیام تو جایی که این همه غریبه هست

این غریبه ها کین و چین که باید کنارشون بود ؟

بدون هیچ انگیزه ای دنبال چیزی می گردیم که خودمونم نمی دونیم چیه ؟

تبارک الله احسن الخالقین

بابا دمت گرم ، به دونه ای

بعد از چند سال تصمیم گرفتم به جای اینکه دنبال جواب سوالام باشم از جایی که هستم لذت ببرم

این جوری شد که تولدم مبارک شد وگرنه مرگم مبارک تر بود

پس از اینجا از تک تک کسایی که بهم تبریک گفتن تشکر می کنم و دعوتشون می کنم که از جایی که هستن لذت ببرن و خوشحالم از اینکه یک سال بیشتر زنده موندم تا بیشتر لذت ببرم

شاید وقت رسیدن به جواب الآن نیست ، شاید دوباره تو سرمون زدن و با گریه وقتی چشم باز کردیم عجایب دیگری دیدیم

... شاید هم نه

تولدم مبارک آدم ها

... راستی اگه خدا رو دیدین بگین که کارش دارم ! وقتی زنگ خورد وایسه دم در

بهرام - دلنوشت تولدم مبارک - مربوط به چند سال پیش

پ.ن: حالا کسی ندونه فک میکنه من کشته مرده بهرامم !
نه من خودم آهنگاشو چند وقته گوش نکردم از با سیاست کاریشم زیاد حال نمیکنم ولی دلنوشته هاش عالین ...


  • آخرین ویرایش:شنبه 14 دی 1392
یکشنبه 8 دی 1392  03:06 ق.ظ
توسط: SEZAЯ

راستی و دروغیشو نمیدونم ...
ولی 
یه بار از دست هم عصبانی بودیم،
خوابیده بود کنارم!
یه دفه دیدم مسیج اومد که:
برگرد و منو بغل کن لطفا، باشه؟
انقدر دلم گرفت که از خودم متنفر شدم،
دیگه هیچ وقت دلم نیومد از گل نازکتر بهش بگم...
ازون موقع دیگه هیچوقت با هم قهر نکردیم...


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 8 دی 1392
سه شنبه 3 دی 1392  03:16 ب.ظ
توسط: SEZAЯ

زیاد از طرز گنده شدنش خوشم نمیاد ولی خیلی باحاله دلنوشته هاش


از انقلاب ترافیکش موند...

از آزادی میدونش...

از استقلال هتل و...

از جمهوری خیابونش...

سالهای سال گذشت و همچنان تولیدکنندگان ساندیس مینویسند :

از اینجا باز کنید

ولی مردم از اونجا باز میکنن

دلنوشتی از بهرام


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 3 دی 1392
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو