شنبه 23 آذر 1392  12:35 ب.ظ
توسط: SEZAЯ

 
یکی از دلنوشت های قدیمی بهرام

... مربوط به سال 89 با اندکی چاشنی تیکه


-----

چی می خوای ؟

نه... فقط بگو چی میخوای ؟

مردم ؟ خوب اینکه کاری نداره ! فکر کردی قراره شق القمر اتفاق بیافته ؟

شکسنه نفسی کن... شعارهای وطن پرستی بده... چاکرم مخلصم هم که خوب بلدی

الآنم که دور دوره.. و این چیزاست ، خودتم ببندی به اینا دیگه حله

شک نکن ، هرکی اومد جلو بگو شما سرور مایی ، چرک زیر ناخونتیم ، ارادتمندم ، چش مایی

و از این جور ..شررا که هممون خوب بلدیم

اینکه در واقعیت چه اتفاقی می افته تقریبا بی اهمیته ، این مهمه که جواب توهمات این مردم و بدی که حال کنن باهات

اکثر ماها با اون چیزی که واقعا به نفعمونه خوشحال نمی شیم ، اگه خیلی باهوش و باحال باشیم یکی دو دقیقه بهش فکر می کنیم ولی به هر حال جبهه می گیریم در مقابلش

منم خودم رو بعضی چیزا همینجوریم ، خونم از کسی رنگین تر نیست ، ولی خوب خوبیش اینه که سعیمو می کنم

چه کنیم... خدا رو چه دیدی

شایدم من یه روز به این نتیجه رسیدم که باید به ساز مردم برقصم و اونا واسم دست بزنن ، بعدشم شلوارم و خط اوتو بندازم و با هر کسی بحث باب میلشو بکنم و تایید کنم و تشویق کنم و الکی به هر جوکی بخندم ، حرفای وطن پرستی بزنم و یک شبه بشم کوروش کبیر

بعدشم یه پلاک فروهر از سه راه تهرانپارس می خرم و می ندازم گردنم و آهنگای شبکه سه یی می خونم و در آخر هر برنامه هم از همه دست اندرکاران و مربیان و معلمان و مشوقان و مسببان بنده حقیر تشکر می کنم !

بعدشم میشم یکه تاز دیدگان مردم این سرزمین عجیب !

و این گونه بوده و هست که چیزی تغییر نمی کند


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 20 آذر 1392  08:15 ب.ظ
توسط: SEZAЯ

، یک شب وقتی در تاریکی یِ اتاق به سیگارم پک میزنم، دیگر کام نمیدهد ، حس میکنم باید عمیق تر پک بزنم ، عمیق تر ، عمیق تر ، عمیق تر ، اما چیزی عوض نمیشود. وقتی در آینه به موهایم نگاه میکنم ، حس میکنی دیگر به من نمی آید، حس میکنم باید کوتاهشان کنم ، کوتاه تر ، کوتاه تر ، کوتاه تر ، اما چیزی عوض نمیشود .

، بعضی از لباس ها را به دستمالِ آشپزخانه تبدیل میکنم ، بعضی از شماره ها را پاک کنم ، بعضی از آدمها را فراموش کنم و بعضی از خودم را به یاد بیاورم .


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 17 آذر 1392  01:17 ق.ظ
توسط: SEZAЯ

مگه من چی خواستم جز آرامش بعد خستگیام ...


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 17 آذر 1392
جمعه 15 آذر 1392  04:59 ب.ظ
توسط: SEZAЯ

یه جمله دیدم پرام ریخت حال کردم اینجام بذارم

این كه ما همه عمرمان را حرام كنیم كه به دیگران ثابت كنیم ضعیف نیستیم، خودش یك ضعف است ! 


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 آذر 1392
جمعه 15 آذر 1392  04:57 ب.ظ
توسط: SEZAЯ


یک نخ آرامش دود میکنم به یاد ناآرامی هایی که از سر و کول دیروزم بالا رفته اند …
یک نخ تنهایی به یاد تمام دل مشغولی هایم …
یک نخ سکوت به یاد حرفهایی که همیشه قورت داده ام …
یک نخ بغض به یاد تمام اشک های نریخته …
کمی زمان لطفا ، به اندازه یک نخ دیگر ، به اندازه قدم های کوتاه عقربه …
یک نخ بیشتر تا مرگ این پاکت نمانده !


  • آخرین ویرایش:جمعه 15 آذر 1392
چهارشنبه 13 آذر 1392  04:52 ب.ظ
توسط: SEZAЯ

لپتاپو روشن کردم به اندازه سه صفحه حرف داشتم همشو یادم رفت -_-

فاز چتیمو با هیچی عوض نمیکنم ...


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 13 آذر 1392
چهارشنبه 6 آذر 1392  04:39 ب.ظ
توسط: SEZAЯ


اینکه توقع دارم همه باهام خوب باشن چون من بهشون خوبی میکنم...

مثل اینه که توقع داشته باشی یه گرگ تورو نخوره !!!
چون توام اونو نمیخوری ...!


  • آخرین ویرایش:-
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic